گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۲۹

نقش حصیر نیست که بر پیکر من استشهباز اوج فقرم و این شهپر من است
این باده رسیده که در ساغر من استحور من و بهشت من و کوثر من است
تا سر بر آستانه همت گذاشتمخشتی است آفتاب که زیر سر من است
صبح قیامتی که جهان در حساب ازوستیک آه سرد از دل غم پرور من است
خون می خورد ز تنگی میدان روزگاراین آب بیقرار که در گوهر من است
در وادیی که سیل برد کوه را ز جایپای به خواب رفته من لنگر من است
در بند روزگار نباشد جنون منزنجیر من چو تیغ همان جوهر من است
چون شمع استخوان مرا آب می کنداین آتشی که در ته خاکستر من است
از خارخار عشق به خون غوطه می زنماز برگ گل چو شبنم اگر بستر من است
هر چند بسته ام به زمین سایه وار نقشپرواز آفتاب به بال و پر من است
داغی که هست زیر سیاهی گشاده رویامروز در بساط فلک اختر من است
از برگریز حادثه صائب مسلم استاین گلشنی که در ته بال و پر من است