غزل شمارهٔ ۱۹۲۵
آسودگی به گوشه عزلت نشستن استسررشته امید ز عالم گسستن است
پرداختن ز پرورش تن به جان پاکاز کار گل به آب خضر دست شستن است
در سینه همچو لاله گره کردن آه راپیوند خود ز عالم بالا گسستن است
گفتار دلخراش به نازکدلان فقرمینا به راه آبله پایان شکستن است
این خرده حیات که دل بسته ای بر آنچون دانه سپند درانداز جستن است
پهلو تهی نمودن روشندلان ز خلقبر روی زنگیان در آیینه بستن است
سر تافتن ز مصلحت عقل بهر نفساز بهر تیر بال هما را شکستن است
از گریه دروغ، اثر چشم داشتناز چشمه سار گوهر شهوار جستن است
انداختن بساط اقامت به زیر چرخدر راه سیل پای به دامن شکستن است
عریان شو از لباس تعلق که در سلوکسد ره است اگر همه احرام بستن است
بستن ره سؤال به ارباب احتیاجصائب به روی خود در توفیق بستن است