غزل شمارهٔ ۱۹۲۴
آسودگی به کنج قناعت نشستن استسیر بهشت در گرو چشم بستن است
هشیاریی است عقل که مستی است چاره اشبدمستیی است توبه که عذرش شکستن است
ماهی به شکر بحر سراپا زبان شده استغافل که حد شکر، لب از شکر بستن است
طفلی است راه خانه خود کرده است گمهر ناقصی که در صدد عیب جستن است
شوخی به این کمال نبوده است هیچ گاهخال تو چون سپند درانداز جستن است
ما از شکست توبه محابا نمی کنیمچون زلف، حسن توبه ما در شکستن است
کفاره شراب خوریهای بی حسابهشیار در میانه مستان نشستن است
غافل مشو ز مرگ که در چشم اهل هوشموی سفید، رشته به انگشت بستن است
درمان ما که سوخته ایم از فراق میچون داغ لاله در دل ساغر نشستن است
بستن به گوشه دل عشاق، خویش رادامان خود به شهپر جبریل بستن است
صائب به زیر چرخ فکندن بساط عیشدر رهگذار سیل، فراغت نشستن است