گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۵۸

جان در طلسم جسم ز تن پروری بجاستاین تیغ در نیام ز بیجوهری بجاست
غیر از خط تو، خط که را ای بهار صنعدر آفتابروی قیامت تری بجاست؟
ایمان به خط سبز تو آورد هر که بودچشم سیاه مست ترا کافری بجاست
حرفی است این که سرمه شود مهر خامشیچشم ترا ز سرمه زبان آوری بجاست
باران اگر چه نیست بجا در زمین شوربا زاهدان خشک زمستان تری بجاست
آیینه را گزیر نباشد ز پشت و رویتا دین به جای خویش بود کافری بجاست
از بخل نیست راز حقیقت نهفته رویدر شیشه این شراب ز بی ساغری بجاست
کم نیست ز آب خضر، اثرهای پایدارز آیینه قصر دولت اسکندری بجاست
شیرازه نظام جهان است راستیتا این علم بپای بود لشکری بجاست
زنار می شود کمر بندگی تراتا در دل تو داعیه سروری بجاست
عمر دراز قسمت بی حاصلان شودصد سال سرو در چمن از بی بری بجاست
نتوان به دخل زلف سخن را ز دست دادهم بت شکن به موقع و هم بتگری بجاست
از سر هوای جاه به افسون نمی رودتا سر به جای خویش بود سروری بجاست
الزام خصم، کار فرومایگان بودصائب گذشت اگر ز سر داوری بجاست