غزل شمارهٔ ۱۸۴۹
دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفتفغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت
نیامد از ته حرف شکوه ام به زبانشرر ز آتش آسوده ام هوا نگرفت
کجا به مردم بیگانه انس می گیرد؟رمیده ای که سلامی ز آشنا نگرفت
ز چشم، کاسه دریوزه سیر چشمی منبه رنگ بی بصران پیش توتیا نگرفت
ز مد عمر، نصیبش سیاهکاری بودکسی که سرخط مشق جنون ز ما نگرفت
شود به باد کجا حکم او روان چون آب؟سبکروی که هوا را به زیر پا نگرفت
بس است سایه تیر تو استخوان مرامرا به زیر پر و بال اگر هما نگرفت
کجا رسدبه گریبان مدعا صائب؟که دست کوته ما دامن دعا نگرفت