غزل شمارهٔ ۱۸۴۸
ز نوبهار جهان زینت تمام گرفتشکوفه روی زمین را به سیم خام گرفت
شدند سوخته جانان امیدوار آن روزکه داغ لاله به کف جام لعل فام گرفت
ز غنچه، مستی بلبل دو روز بیش نبودسزای آن که ز نو کیسه زر به وام گرفت!
تهی است جیب و کنارش ز دور باش حیااگر چه هاله به بر ماه را تمام گرفت
نمی توان به نظر کرد عشق را تسخیرمحیط را نتواند کسی به دام گرفت
چرا به حال غریبان نمی کنی اقبال؟ترا که صبح بناگوش رنگ شام گرفت
سپهر سفله نگردد حجاب، قسمت راصدف ز آب گهر در محیط کام گرفت
فغان که گریه شادی نمی تواند شستحلاوتی که لب قاصد از پیام گرفت!
شکستگی نرسد خامه ترا صائب!که از تو کار سخن رونق تمام گرفت