غزل شمارهٔ ۱۸۵۰
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نمیگفت۷ بیت
شب گذشته دل از زلف پر شکن می گفتغریب بود، ز حب الوطن سخن می گفت
گهر چو کرد وداع صدف عزیز شودعزیز مصر به یعقوب این سخن می گفت
اگر پیاله سراپا دهن نمی گردیدکه حرف بوسه ما را به آن دهن می گفت؟
ازان خموش به کنجی نشسته بودم دوشکه شرح حال مرا شمع انجمن می گفت
هلال واری ازان سینه دید و رفت از دستگلی که روز وز شب از چاک پیرهن می گفت
همیشه آه هوادار لاله رویان بودنسیم تا نفس آخر از چمن می گفت
چو غنچه مشت زری عندلیب اگر می داشتهزار نکته رنگین به یک دهن می گفت