گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۱

کنون که از کمر کوه موج لاله گذشتبیار کشتی می، نوبت پیاله گذشت
ز شیشه خانه دل، چهره عرقناکشچنان گذشت که بر لاله زار ژاله گذشت
چنان ز حسن تو شد کار تنگ بر خوبانکه دور خوبی مه در حصار هاله گذشت
درین محیط پر از خون، بهار عمر، مرابه جمع کردن دامن چو داغ لاله گذشت
من آن حریف تنک روزیم که چون مه عیدتمام دور نشاطم به یک پیاله گذشت
می دو ساله دم روح پروری داردکه می توان ز صلاح هزارساله گذشت
نشد ز نسخه دل نقطه ای مرا معلوماگر چه عمر به تصحیح این رساله گذشت
ز پیچ و تاب رگ جان خبر رسید به مناگر نسیم بر آن عنبرین کلاله گذشت
سیاهی از سر داغش نرفت، پنداریکه تیره بختی ما در ضمیر لاله گذشت
گداخت از ورق لاله، دیده ام صائبکدام سوخته یارب براین رساله گذشت؟