گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یدوگذشت۹ بیت
خوش آن که چون گل ازین گلستان دمید و گذشتچو صبح یک دو نفس سرسری کشید و گذشت
نریخت رنگ اقامت درین خراب آبادسری چو ماه به هر روزنی کشید و گذشت
به قدر آنچه سرانجام توشه باید کرددرین رباط پر از وحشت آرمید و گذشت
پناه برد به دارالامان خاموشیز زخم تیغ زبان خون خود خرید و گذشت
فریب نعمت الوان نوبهار نخوردچو لاله کاسه پر خون به سر کشید و گذشت
دلم ز منت آب حیات گشت سیاهخوش آن که تشنه به آب بقا رسید و گذشت
هزار غنچه دل واکند سبکروحیکه چون نسیم بر این گلستان وزید و گذشت
گذر ز چرخ مقوس به قد همچو خدنگکه هر که ماند به زیر فلک خمید و گذشت
خوشا کسی که ازین باغ پر ثمر صائببه جای میوه سر انگشت خود گزید و گذشت