گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۲۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: گرفتوگذاشت۱۷ بیت
عنان دل ز من آن دلربا گرفت و گذاشتچو دلپذیر نبودش چرا گرفت و گذاشت
عیار موجه بیتاب ما ز دریا پرسکه بارها سر زنجیر ما گرفت و گذاشت
فریب چشم پریشان نگاه او مخوریدکه در دو روز هزار آشنا گرفت و گذاشت
ز انفعال مرا روی بازگشتن نیستخوشا کسی که طریق خطا گرفت و گذاشت
ز گل مدار امید وفا که دست ازوستکه رنگ عاریتی از حنا گرفت و گذاشت
قدم ز ناف غزالان به کام شیر نهادسبکروی که طریق رضا گرفت و گذاشت
عنان من گل بی دست و پا کجا گیرد؟که خار دامن من بارها گرفت و گذاشت
ز سختی دل سنگین خویش در عجبمکه همچو موم بی نقشها گرفت و گذاشت
نبود جوهر مردانگی زلیخا راوگرنه دامن یوسف چرا گرفت و گذاشت؟
به درد من نتوان برد ره که دست مسیحهزار مرتبه نبض مرا گرفت و گذاشت
مشو مقید موج سراب این عالمکه خضر دامن آب بقا گرفت و گذاشت
ز پشت دست ندامت همیشه رزق خوردکسی که دامن اهل صفا گرفت و گذاشت
مجو ز چرخ مروت که این سیاه درونز دست کور مکرر عصا گرفت و گذاشت
ز نقش روی به نقاش کن که هر کف خاکهزار بار فزون نقش گرفت و گذاشت
مرا ازان سنگ کو شکر و شکوه هر دو بجاستکه استخوان مرا از هما گرفت و گذاشت
ز نقد داغ اثر در جهان نهشت دلمز بس که بر سر هم چون گدا گرفت و گذاشت
جهان سفله چو فرزند بی خطا صائبمرا ز چرخ به دست دعا گرفت و گذاشت