گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۷۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اییاست۱۴ بیت
بلای مردم آزاده، لاف یکتایی استاگر به سرو شکستی رسد ز رعنایی است
ازان زمان که مرا عشق برگرفت از خاکچو گردباد مدارم به دشت پیمایی است
ز آسیای فلک آب را که می بندد؟ز سیر و دور نماند سری که سودایی است
غبار وحشت من گرچه لامکان سیرستهنوز در دل من آرزوی تنهایی است
دل رمیده گل از روزگار می چیندنشاط روی زمین از غزال صحرایی است
به نور عشق مگر چشم دل گشاده شودوگرنه دیده ظاهر، حجاب بینایی است
به زور عجز توان گوشمال گردون دادکه پشت سر تو سرپنجه توانایی است
نظر به شاخ بلندست مرغ وحشی راتلاش دار کند هر سری که سودایی است
اگرچه صبح قیامت دمید ازان خط سبزهمان دو چشم تو مشغول باده پیمایی است
به دور حسن تو فرمان قتل عاشق شدوگرنه خط، رقم رخصت تماشایی است
ترا به وعده تقاضا که می تواند کرد؟عنان سیل سبکرو به دست خودرایی است
رخ لطیف ترا بی نقاب نتوان دیدتو چون به پرده روی صرفه تماشایی است
نظر به قامت او، رایتی است خوابیدهاگرچه سرو گلستان علم به رعنایی است
به کنه راز خموشی کجا رسی صائب؟که همچو خامه، مدارت به صفحه آرایی است