گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۷۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اییاست۱۳ بیت
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی استنفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است
حضور، لازم عشق خدایی افتاده استبود همیشه پریشان دلی که هر جایی است
به خون خویش سرانجام می دهد محضرسیه دلی که چو طاوس در خودآرایی است
ز خانه صورت دیوار می جهد بیرونبه محفلی که مرا دعوی شکیبایی است
کدام ظاهر و باطن موافق است به هم؟دلش ز سنگ بود گر سپهر مینایی است
ز چاه روی به بازار می کند یوسفز خلق روی نهفتن تلاش رسوایی است
درون سینه کند سیر، بر مجنون راز بیقراری وحشت دلی که صحرایی است
فغان که مردم کوته نظر نمی دانندکه بستن نظر از عیب خلق بینایی است
کجا ز سیلی خط هوشیار خواهد شد؟چنین که چشم تو مشغول باده پیمایی است
ز خط و زلف کند حلقه های چشم ایجادز بس که عارض او تشنه تماشایی است
بهار عالم ایجاد نیست غیر سخنکه سبزی پر طوطی ز فیض گویایی است
درین جهان چو دوزخ اگر بهشتی هستکه می توان نفسی راست کرد، تنهایی است
تو از گرانی خود می کشی تعب صائبز خار، باد صبا ایمن از سبکپایی است