غزل شمارهٔ ۱۷۲۷
چراغ خلوت جان روشنایی سخن استبهار زنده دلان آشنایی سخن است
اگر سخن به دل از گوش پیشتر نرسدیقین شناس که از نارسایی سخن است
ز نقطه تخم محبت فشانده در دلهاز نوخطان که به مردم ربایی سخن است؟
چو غنچه سر به گریبان خود فرو بردنگل سر سبد آشنایی سخن است
ز شاهدان معانی جدا شدن سخت استدل دو نیم قلم از جدایی سخن است
مکیدن سر انگشت خامه چون طفلانگواه بی کسی و بینوایی سخن است
ز خنده اش جگر شیر آب می گرددکه را تحمل تیغ آزمایی سخن است؟
زلال خضر، گره در سیاهی ظلماتچو خون مرده ز شرم روایی سخن است
قلم به تیغ ازین راه سر نمی پیچدچه لذت است که در جبهه سایی سخن است
شکست زلف سخن می شود درست از مندل شکسته من مومیایی سخن است
گداییی که به آن فخر می توان کردنمیان اهل سخاوت، گدایی سخن است
گذشت عمر مرا چون قلم درین سوداهمان مقدمه آشنایی سخن است
اگر سکندر از آیینه ساخت لوح مزارچراغ تربت من روشنایی سخن است
کجاست شهرت من پای در رکاب آردهنوز اول عالم گشایی سخن است!
مرا چو معنی بیگانه مغتنم دانیدکه آشنایی من آشنایی سخن است
گذاشتی سر خود چون قلم درین سودادگر که همچو تو صائب فدایی سخن است؟