غزل شمارهٔ ۱۷۲۶
صفای حسن تو از خط به جای خویشتن استدرین غبار همان بر صفای خویشتن است
هنوز می چکد از چهره تو آب حیاتهنوز سرو قدت در هوای خویشتن است
اگر چه حسن تو از خط شده است پا به رکابسبک عنانی زلفت به جای خویشتن است
هنوز گردش چشم تر است دور بجاهنوز گوش تو مست نوای خویشتن است
هنوز آن صف مژگان ز هم نپاشیده استهنوز چشم تو محو لقای خویشتن است
هنوز مرکز حسن است خال مشکینتهنوز زلف تو زنجیر پای خویشتن است
هنوز لطف بجا صرف می شود بیجاهنوز رنجش بیجا به جای خویشتن است
نبسته است به زنجیر پای ما را عشققلاده سگ ما از وفای خویشتن است
ز تنگنای صدف بی حجاب بیرون آیکه گوهر تو نهان در صفای خویشتن است
دماغ بنده نوازی نمانده است تراوگرنه بندگی ما به جای خویشتن است
ز آشنایی مردم حذر کند صائبکسی که از ته دل آشنای خویشتن است