غزل شمارهٔ ۱۷۲۵
به فکر چاره فتادن جگر گداختن استعلاج درد چو مردان به درد ساختن است
مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافلکه شمع بیش ز پروانه در گداختن است
توان به خانه خرابی ز گنج شد معمورترا مدار چو طفلان به خانه ساختن است
تو از رعونت خود می کشی ز خلق آزارهدف نشانه ناوک ز قد فراختن است
ز زخم نیست مرا طالعی چو صید حرموگرنه شیوه خورشید تیغ آختن است
سخن ز دست نوازش زند به دل ناخنکه ساز باعث خوشوقتی از نواختن است
صفای آینه دل درین جهان، موقوفبه نقش نیک و بد و خوب و زشت ساختن است
به آه گرم دل سخن نرم گرداندنز سنگ خاره به تدبیر شیشه ساختن است
فغان که نرم شد جان سخت ما صائببه بوته ای که در او سنگ در گداختن است