غزل شمارهٔ ۱۷۲۴
سیاهِ روی عقیق از جدایی یمن استکبودِ چهره یوسف ز دوری وطن است
ز پرتو دل روشن چو شمع در فانوسهمیشه خلوت من در میان انجمن است
ز تهمت است چه اندیشه پاکدامن را؟که صبح صادق یوسف ز چاک پیرهن است
اگر حیات ابد خواهی از سخن مگذرکه آب خضر نهان در سیاهی سخن است
ز مرگ، روز هنرور نمیشود تاریککه برقِ تیشه، چراغ مزار کوهکن است
برون میار سر از کنج خامشی زنهارکه در گداز بود شمع تا در انجمن است
سفینهاش به سلامت نمیرسد به کناربه چار موجه صحبت دلی که ممتحن است
ز بس که مرده دل افتادهای نمیبینیکه چهره تو ز موی سفید در کفن است
به آب خضر تسلی نمیشود صائبدهان سوخته جانی که تشنه سخن است