غزل شمارهٔ ۱۷۱۴
همین نجابت ذاتی است آنچه محترم استبزرگیی که بود عارضی کم از ورم است
رخ تو از خط مشکین رقم خطر داردسیاه زود شود صفحه ای که خوش قلم است
بط شراب که زاهد به خون او تشنه استبه چشم باده پرستان کبوتر حرم است
ز پشت دادن ما خصم گو دلیر مشوکه تیغ عجز دل از دست دادگان دو دم است
ز رطلهای گران است پشت من بر کوهز محتسب کند اندیشه سنگ هر که کم است
هر آن که از سیهی می کند سفیدی فرقدلش دو نیم درین روزگار چون قلم است
دلیل ایمنی ملک نیستی صائبهمین بس است که روی وجود در عدم است