گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۹۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وشاست۸ بیت
زمین ز سایه ابر بهار گلپوش استز جوش لاله و گل خون خاک در جوش است
نسیم لطف بهار از شمار بیرون استفغان که غنچه این باغ، تنگ آغوش است
ازان جهان حلاوت همین خبر دارمکه رخنه دل هر مور، چشمه نوش است
فریب عجز مخور از ضعیف نالی خصمکه مرگ رهرو غافل ز چاه خس پوش است
دهان مار شد از حرف تلخ، گوش مراخوشا کسی که درین بزم پنبه در گوش است
به چشم سلسله زلف آب می گرددچه روشنی است که با صبح آن بناگوش است
فروغ گوهر بینش گرفته است غبارتمیز مردم این روزگار در گوش است
در آن مقام که من قطره می زنم صائبغبار هستی کونین، گرد پاپوش است