گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۹۱

منم که دام بلایم رهایی قفس استوداع زندگیم در جدایی قفس است
نمی توان به زر گل مرا به دام آوردز بیضه مرغ دل مرا هوایی قفس است
هنوز در گره غنچه است نکهت گلچه وقت چاک گریبان گشایی قفس است؟
مقیدان همه از تنگی قفس نالندمنم که ناله ام از دلگشایی قفس است
ز چوب خشک مگویید گل نمی رویدشکست بال، گل آشنایی قفس است
چو کعبه گرد قفس طوف می کند شب و روزدگر چه چون دل صائب فدایی قفس است؟