غزل شمارهٔ ۱۶۰۸
مهلت دور سبکسیر جهان اینهمه نیستتوشه بردار و روان شو که زمان اینهمه نیست
مرگ در چشم سبک عقل، شکوهی داردپیش ارباب دل این رطل گران اینهمه نیست
مشکل از خاک سر کوی تو برخاستن استورنه برخاستن از هر دو جهان اینهمه نیست
دردم این است که از یار جدا می گردمگر نباشد غم جانان، غم جان اینهمه نیست
غنچه می لرزد از افسردگی خود، ورنهبا دل گرم، دم سرد خزان اینهمه نیست
آتشین رویی اگر در صف محشر باشدچشم بستن ز تماشای جنان اینهمه نیست
گل رخسار تو دارد مدد از جای دگرورنه تشریف بهار گذران اینهمه نیست
غنچه گل به خموشی دل بلبل را بردحسن گویا چو بود، تیغ زبان اینهمه نیست
میوه گر در عوض سنگ دهی، آزادیرتبه بی بری ای سرو روان اینهمه نیست
می توان کرد به یک آه دل گردون نرمزور در قبضه این سخت کمان اینهمه نیست
روی خود را مگر از اشک ندامت شوییمورنه در روی زمین آب روان اینهمه نیست
سایه را دست به خورشید نباشد صائبدل چو بیدار بود، خواب گران اینهمه نیست