غزل شمارهٔ ۱۶۰۷
حلقه ذکر تو، میم دهنی نیست که نیستخلوت فکر تو چاه ذقنی نیست که نیست
نه همین صبح ازین درد گریبان چاک استچاک سودای تو در پیرهنی نیست که نیست
ساغر چشم تو در دیر و حرم در دورستحسن بی قید تو در انجمنی نیست که نیست
هر یک از اهل نظر را به زبانی داردچشم پر کار ترا هیچ فنی نیست که نیست
بلبل و طوطی و قمری همه نالان توانددر دبستان تو شیرین سخن نیست که نیست
همه نازک بدنان در خم آغوش تواندسینه چاک تو گل و یاسمنی نیست که نیست
گرچه در بسته شرم است کمانخانه تواز خدنگ تو مشبک بدنی نیست که نیست
شمع و پروانه و گل نغمه سرایی داردخارخار تو گل پیرهنی نیست که نیست
زهره کیست که از شکوه تواند دم زد؟حیرت روی تو قفل دهنی نیست که نیست
به چه جمعیت خاطر در مدح تو زنم؟که پریشان تو زلف سخنی نیست که نیست
نه همین حال غریبی است مرا دور از توشام غربت ز تو صبح وطنی نیست که نیست
نه همین خامه صائب ز تو طوبی ثمرستآب لطف تو روان در چمنی نیست که نیست