غزل شمارهٔ ۱۵۹۳
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیستزآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست
نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجاممنزل دور مرا پا و سری پیدا نیست
لاله ها را ز سر داغ سیاهی برخاستشب ما سوختگان را سحری پیدا نیست
یوسف از چاه برون آمد و عنقا از قافاز دل گمشده ما اثری پیدا نیست
مگر از روزنه دل نفسی راست کنیمورنه زین خانه تاریک دری پیدا نیست
بجز از آبله پا که کنندش پامالدر همه روی زمین دیده وری پیدا نیست
ز اهل دل آنچه به جا مانده زبان لاف استهمه برگ است بر این نخل بری پیدا نیست
بر میاور ز صدف گوهر خود را صائبکه درین دایره صاحب نظری پیدا نیست