گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۹۴

خار در دیده آن کس که طلبکارش نیستخاک در کاسه آن سر که هوادارش نیست
گرچه خط سیهش دست نداده است به همکسری نیست که در حلقه زنارش نیست
چه خبر از دل صد پاره ما خواهد داشت؟مست نازی که خبر از گل دستارش نیست
گوش آن شاخ گل از آب گهر سنگین استخبر از ناله مرغان گرفتارش نیست
ساده لوحی که ستاند نظر از شبنم وامخبر از نازکی آن گل رخسارش نیست
ماه کنعان گهر خود به خریدار رساندیوسف ماست که پروای خریدارش نیست
گرچه جان تازه کند چاشنی آب حیاتبه گلو سوزی شمشیر گهربارش نیست
غم دنیا نخورد هر که دل و دین درباختآن که سر داد درین ره غم دستارش نیست
سایه بال هما پرده خوابش گرددهر که در سر هوس دولت بیدارش نیست
نفس پاک ازان سینه طلب کن صائبکه غباری ز جهان بر دل افگارش نیست