گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۹۲

حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیستشکوه و شکر به فرمان زبان تنها نیست
پیش فرهاد که زد شیشه ناموس به سنگخنده کبک، کم از قهقهه مینا نیست
لنگر عقل به دست آر که در عالم آبآنقدر موج خطر هست که در دریا نیست
گرمی لاله خونگرم مرا دارد داغورنه مجنون مرا وحشتی از صحرا نیست
سرکشی در قدم کوه جواهر افشاندوادی حرص به نزدیکی استغنا نیست
از طلب، مطلب اگر خیر بود طالب راطلب روی زمین هم طلب دنیا نیست
دیده روزنه از شمع بود نورانیچشم پوشیده بود هر که به دل بینا نیست
معنی عزلت اگر وحشت از آبادانی استجغد در مرتبه خویش کم از عنقا نیست
نه همین فکر خط و خال تو صائب دارددر دل سوخته کیست که این سودا نیست؟