غزل شمارهٔ ۱۵۹۱
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیستخار در پرده آن چشم که خونپالانیست
خودنمایی نبود شیوه ارباب طلبآتش قافله ریگ روان پیدا نیست
هر که را می نگرم نعل در آتش داردنقطه در دایره شوق تو پا بر جا نیست
پیرو عقل به صد قافله تنها باشدرهرو عشق اگر فرد بود تنها نیست
طعمه آه شدم چون جگر شمع و هنوزاثر روشنی صبح اثر پیدا نیست
کشت ما را سلم، برق فنا سوخته استخرمن ما گره خاطر این صحرا نیست
از لب خشک و دل آبله فرسود صدفمی توان یافت که نم در جگر دریا نیست
داغم از جلوه بالای پریشان سیرشبار دل بردهد آن سرو که پا بر جا نیست
ما پریشان نظران خود گره کار خودیماین چه حرف است که سررشته به دست ما نیست
عالمی مست و خرابند ز فکر صائبجوش ارباب سخن هیچ کم از صهبا نیست