غزل شمارهٔ ۱۵۴۸
نه ز خط حلقه بر اطراف رخت بسته شده استکه نظرها به تماشای تو پیوسته شده است
از غبار خط شبرنگ دل آزرده مباشکه مه روی تو زین هاله کمر بسته شده است
ختم شد بر تو ازان حسن، که از روز ازلخوبی از هر که جدا شد به تو پیوسته شده است
جلوه رشته تسبیح کند زنارشبس که در زلف دلاویز تو دل بسته شده است
خوابش از چنگل شهباز رباینده ترستشوخ چشمی که شکار من دلخسته شده است
بر غزالان سبکسیر، بیابان جنوناز غبار دل من خانه در بسته شده است
دل که چون تیر کج از بیهده گردیها بودتا نشسته است ز پا، مصرع برجسته شده است
دامن دشت بود سرمه خاموشی سیلگردش چرخ ز همواریم آهسته شده است
هیچ کس مشکل ما را نتوانست گشودتا به نام که طلسم دل ما بسته شده است؟
تا به مغز سخن افتاده مرا ره صائبپوست بر پیکر من تنگتر از پسته شده است