گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۴۷

صحن گلزار ز گل کاسه پر خون شده استلب جو از شفق گل لب میگون شده است
ابر چون بال پریزاد به هم پیوسته استخاک تخت جم و گل تاج فریدون شده است
شده مضراب گل از نغمه رنگین گلگوناز رگ ابر هوا سینه قارون شده است
بوستان از گل و ریحان رخ و زلف لیلیدشت از لاله ستان سینه مجنون شده است
می کند جلوه فانوس، سیه خیمه دشتلاله از بس که فروزنده به هامون شده است
بحر اخضر شده از سبزه شاداب چمنگل ز شبنم صدف گوهر مکنون شده است
بس که پیوسته ز اطراف رگ ابر به همگرد رخسار گلستان خط شبگون شده است
چهره لاله عذاران شده ویرانه ز گلجغد چون خال فریبنده و موزون شده است
جلوه سنبل سیراب جنون می آردبید ازین سلسله سودایی و مجنون شده است
خار دیوار به سرپنجه مرجان ماندچمن از لاله و گل بس که شفق گون شده است
بس که از جوش گل و لاله گلستان شده تنگدهن رخنه دیوار پر از خون شده است
هر زمان صورتی از غیب چمن می گیردلاله و گل، صدف خامه بیچون شده است
دیده از نقش به نقاش نمی پردازدحسن خط پرده مستوری مضمون شده است
کمی از حکمت اشراق دارد می نابخم مکرر طرف بحث فلاطون شده است
گشته سر حلقه صاحب نظران همچو حبابکاسه هر که درین میکده وارون شده است
می دهد یادی ازان چهره گلگون گلزارچه عجب صائب اگر واله و مفتون شده است