غزل شمارهٔ ۱۴۶۷
ساحل بحر پر آشوب فنا شمشیرستمد بسم الله دیوان بقا شمشیرست
از دم تیغ فنا بیجگران می ترسندورنه روشنگر آیینه ما شمشیرست
لب پیمانه بود در نظر جرأت ماگر به چشم تو دم صبح فنا شمشیرست
رگ ابری که به احسان چو گهربار شودعرق خون کند از شرم سخا شمشیرست
نفس عیسوی اینجا گرهی بر بادستدم جان بخش درین معرکه با شمشیرست
تا رسیدم ز خم تیغ شهادت به مرادروشنم گشت که محراب دعا شمشیرست
نازکان از سخن سرد ز هم می پاشندبر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست
نازکان از سخن سرد ز هم می پاشندبر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست
چون شجاعت نبود، تیغ کند کار نیامجوهری مردی اگر هست، عصا شمشیرست
ضعف پیری فکند بیجگران را از پایدل چو افتاد قوی، پشت دو تا شمشیرست
هر که دارد سر پرخاش به ما، خوش باشدخاکساری ز ره و دست دعا شمشیرست
صائب امروز کریمی که به ارباب سئوالدم آبی دهد از روی سخا شمشیرست