غزل شمارهٔ ۱۴۶۶
سفر پر خطر عشق نه از تدبیرستصد طلسم است درین ره، که یکی زنجیرست
ایمن از دشمن خاموش شدن بیباکی استخطر راهروان از سگ غافل گیرست
اشکریزان ترا سلسله ای حاجت نیستدر گلو گریه چو گردیده گره، زنجیرست
ناخن شیر به گیرایی مژگان تو نیستهر که با چشم تو پرخاش نماید شیرست
در مذاقی که به شیرینی خون عادت کردلب پیمانه خنکتر ز دم شمشیرست
ناوک راست رو از طعن خطا آسوده استصائب پاک سخن را چه غم تقریرست؟