گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۹۷

از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفتدست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت
گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجودمی‌توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت
صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت استخون ما در چشمه خورشید رنگ جان گرفت
گر نگردد طعنه سنگین دلی دندان شکنمی توان خون خود از لبهای او آسان گرفت
دامن پاکان ندارد تاب دست انداز شوقبوی پیراهن ز مصر آخر ره کنعان گرفت
لقمه بیرون کردن از دست خسیسان مشکل استماه نو دق کرد تا از خوان گردون نان گرفت
تا قیامت زلف جانان دستگیر من بس استچون خس و خاشاک هر دم دامنی نتوان گرفت
قطع پیوند تعلق کار هر افسرده نیستخار این وادی مکرر برق را دامان گرفت
هر که چون صائب ، قدم بر کرسیِ همّت نهادمی تواند تاج رفعت از سر کیوان گرفت