غزل شمارهٔ ۱۳۹۸
خانه دل روشنی از دیده روشن گرفتزنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت
سرمه چشم ملایک می شود خاکسترشهر که را برق تمنای تو در خرمن گرفت
برنمی خیزد به تعظیم قیامت از زمینخاک دامنگیر عزلت هر که را دامن گرفت
می کند از خون خود شیرین، دهان تیشه اشهر که چون فرهاد کار عشق بر گردن گرفت
از دل سخت تو نتوانست لطفی واکشیدآه گرم من که از ریگ روان روغن گرفت
از لباس عاریت هر کس به آسانی گذشتدر گریبان مسیحا جای چون سوزن گرفت
گوهر شهوارم اما زیر پا افتاده امبوسه زد بر دست خود هر کس که دست من گرفت
نیست صائب روز میدان در شمار پردلانهر که نتواند به مردی تیغ از دشمن گرفت