غزل شمارهٔ ۱۳۵۶
برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشتسیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت
شوق چون پا در رکاب بیقراری آوردمی توان با اسب چون از آتش سوزان گذشت
گر چنین تبخال غیرت مهر لب گردد مراتشنه لب می باید از سرچشمه حیوان گذشت
ترک دست و پای کوشش کن که در میدان لافبا همه بی دست و پایی گوی از چوگان گذشت
دست خار دعوی از دامان خود کوتاه کرداز ریاض آفرینش هر که دست افشان گذشت
کشتی خود را به خشک آورد از دریای خونهر که بهر نان جو از نعمت الوان گذشت
جمع زاد آخرت از زندگی منظور بودعمر ما بی حاصلان در فکر آبو نان گذشت
چشم بستن صائب از کنج قناعت مشکل استورنه از ملک سلیمان می توان آسان گذشت