گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۲۳

عشق را دارالامانی چون دل دیوانه نیستگنج را بر دل غبار از صحبت ویرانه نیست
با گلستانی که ما را آشنایی داده اندراه حرف آشنا از سبزه بیگانه نیست
نقدها را نسیه سازد بدگمانیهای حرصدر قفس هم مرغ ما بی فکر آب و دانه نیست
می زند نقش فریب تازه دیگر بر آبگریه شمع از برای ماتم پروانه نیست
دست ما را اختیار از وصل دارد ناامیدورنه زلف و کاکل او شانه گیر از شانه نیست
با سفال و جام زر، یکرنگ می جوشد شرابنور وحدت را نظر بر کعبه و بتخانه نیست
غافل است از همت مستانه پیر مغانچون سبو دستی که زیر سر درین میخانه نیست
بی شعوران در حیاتند از فراموشان خاکصورت دیوار، هم در خانه، هم در خانه نیست
نیست صائب را خبر ز افسانه عشق مجازدیده بالغ نظر بر ابجد طفلانه نیست