غزل شمارهٔ ۱۳۲۲
غفلت تر دامنان را حاجت پیمانه نیستچشم خواب آلود نرگس گوش بر افسانه نیست
گوهر درج خموشی از شکستن ایمن استزخم دندان تأسف بر لب پیمانه نیست
خشکی سودا، قلم در ناخنش نشکسته استآن که می گوید قلم بر مردم دیوانه نیست
هر که می آید، به آب رو از اینجا می رودقفل منع و چین ابرو بر در میخانه نیست
حسن ذاتی بی نیاز از صنعت مشاطه استزلف جوهر دست فرسود نسیم و شانه نیست
مهربانی های صیادست دامنگیر مادر قفس دلبستگی ما را به آب و دانه نیست
رشته کار تو صائب ناخنم را ریشه ساختاین قدر عقد گره در سبحه صد دانه نیست