غزل شمارهٔ ۱۲۷۶
حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیستعکس را پای سفر ز آیینه تصویر نیست
نشأه می آدمی را تازه رو دارد مدامگر کند عمر طبیعی دختر رز، پیر نیست
نیست شبها غیر داغ عشق، دلسوزی مرابر سر مجنون چراغی غیر چشم شیر نیست
بر گرانجانان دم تیغ است چون پشت کمانبر سبکروحان نگاه کج کم از شمشیر نیست
جز گرفتاری ندارد حاصلی این دامگاهدانه ای اینجا به غیر از دانه زنجیر نیست
دور می سازد گرانخوابی ره نزدیک رابهر قطع راه، مقراضی به از شبگیر نیست
نیست چون ریگ روان از آب سیری حرص راآدمی را نعمتی بهتر ز چشم سیر نیست
اختلافی نیست در گفتار ما دیوانگانبیش از یک ناله در صد حلقه زنجیر نیست
در دل پاکان ندارد ره نسیم انقلابآب را در صلب گوهر بیمی از تغییر نیست
ما به اشک شادی از دل دعوی خون شسته ایمخاک ما افتادگان را دست دامنگیر نیست
در کهنسالی شود حرص خسیسان بیشترتا نگردد خشک، دست خار دامنگیر نیست
رحم خوبان از ستم صائب بود خونخوارترورنه آه و ناله عشاق بی تأثیر نیست