غزل شمارهٔ ۱۲۵۵
روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیستطفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست
ای نسیم از زلف او بردار دست رعشه دارناخن این کار در سر پنجه شمشاد نیست
داغ چندین لاله و گل دید و خاکستر نشدمرغ جان سختی چو من در بیضه فولاد نیست
تا به گردن زیر بار منت نشو و نماستسرو از بار تعلق در چمن آزاد نیست
بر سر آزادطبعان، سایه بال همادر گرانی هیچ کم از تیشه فولاد نیست
از نگاه عجز ما شمشیر می افتد ز دستدیده ما را نبستن صرفه جلاد نیست
تیشه را بایست اول بر سر خسرو زدنجوهر مردانگی در طینت فرهاد نیست
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاستمرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
دست ارباب قلم را یکقلم بر چوب بستدر سخن چون صائب ما هیچ کس استاد نیست