غزل شمارهٔ ۱۲۳۱
ذره تا خورشید دارد چشم بر انعام دوستتا که را از خاک بردارد دل خودکام دوست
ماه تابان کیست تا گیرد ازان رخسار نور؟نیست هر ناشسته رویی در خور اکرام دوست
در کنار لاله و گل دارد آتش زیر پاشبنم از شوق تماشای رخ گلفام دوست
تیغ زهرآلود داند جلوه شمشاد راهر که چشمی آب داد از سر و سیم اندام دوست
زان لب میگون مگر دفع خمار خود کندورنه خون هر دو عالم می شود یک جام دوست
گرچه شد کان بدخشان مغز خاک از کشتگانمی چکد رغبت همان از تیغ خون آشام دوست
می کند در سنگ خارا صحبت نیکان اثرمشک شد خون عقیق از کیمیای نام دوست
من کیم تا آن زبان چرب نفریبد مرا؟پختگان را خام سازد وعده های خام دوست
در ضمیر سنگ غافل نیست لعل از آفتابمی رسد در هر کجا باشد به دل پیغام دوست
خون شود در ناف آهو بار دیگر مشک نابگر چنین پیچد به خود از زلف عنبر فام دوست
تلخ سازد بوسه را در کام ارباب هوساز حلاوت، لذت شیرینی دشنام دوست
در همین جا سر برآورد از گریبان بهشتهر که صائب شد اسیر حلقه های دام دوست