غزل شمارهٔ ۱۲۳۲
شکوه ام آتش زبان گردیده است از خوی دوستآه اگر آبی بر این آتش نریزد روی دوست
دور باش ناز اگر نزدیک نگذارد مرازیر یک پیراهن از یکرنگیم با بوی دوست
می شود هر شعله ای انگشت زنهار دگرآتش سوزان طرف گردد اگر با خوی دوست
از صدای شهپر جبریل بر هم می خوردگوش هر کس آشنا گردد به گفت و گوی دوست
کاسه دریوزه سازد ناف را آهوی چینچون پریشان سیر گردد زلف عنبر بوی دوست
می کند از بار دل سرو و صنوبر را سبکرو به هر گلشن گذارد قامت دلجوی دوست
گر به این دستور آرد روی دلها را به خودقبله ها را طاق نسیان می کند ابروی دوست
می شود سیل بهاران خاروخس را بال و پررفتن دل می برد ما بیخودان را سوی دوست
می برد گوی سعادت از میان رهروانهر که از سر پای می سازد به جست و جوی دوست
این جواب آن غزل صائب که اهلی گفته استعاشق اندر پوست کی گنجد چو بیند روی دوست؟