گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۳۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انزیرپوست۱۴ بیت
چون شود فربه، نماند روح پنهان زیر پوستمی درد، چون مغز کامل شد، گریبان زیر پوست
غیرتی کن از لباس چرخ مینایی برآیتا به کی چون غنچه بتوان بود پنهان زیر پوست؟
زنگ غفلت از دلش نتوان به صیقل ها زدودهر که باشد همچو مغز پسته پنهان زیر پوست
پخته شو چون مغز در دریای شکر غوطه زنچند بتوان بود از خامی به زندان زیر پوست؟
پاکدامانی و مشرب جمع کردن مشکل استسهل باشد گل برآید پاکدامان زیر پوست
فارغ است از پوست خند عیبجویان جهانهر که از شرم و حیا دارد نگهبان زیر پوست
هر قدر دل با صفا باشد ز عزلت چاره نیستمغز با آن لطف می آید به سامان زیر پوست
هست در شرع ادب خونش هدر چون گوسفندهر که چون مجنون رود در کوی جانان زیر پوست
در خزان سیر بهاران می کند بی انتظارهر که از داغ نهان دارد گلستان زیر پوست
از سهیل و منت رنگین او آسوده اممن که چون مینای می دارم بدخشان زیر پوست
زود باشد در به رویش وا شود از شش جهتهر که باشد همچو برگ غنچه پیچان زیر پوست
معنی انسان نگنجد از بزرگی در جهانساده لوح آن کس که گوید هست انسان زیر پوست
پوست زندان است چون زور جنون غالب شودچون بسر می برد مجنون در بیابان زیر پوست؟
از صفاهان چون برآید جوهرش ظاهر شودهست همچون مغز صائب در صفاهان زیر پوست