غزل شمارهٔ ۱۲۲۳
دل به خون در انتظار وعده جانان نشستبر سر آتش به تمکین این چنین نتوان نشست
در صدف گوهر ز چشم شور باشد در امانحسن یوسف بیش شد تا در چه و زندان نشست
بیم سیلاب خطر فرش است در معموره هافارغ البال است هر جغدی که در ویران نشست
از کواکب تا پر از سنگ است دامان فلکبا حضور دل درین وحشت سرا نتوان نشست
گشت تیر روی ترکش در نظرها آه مندر دل تنگم ز بس پهلوی هم پیکان نشست
چشمه خورشید در گرد خجالت غوطه زدتا غبار خط مشکین بر رخ جانان نشست
داشتم وقت خوشی از بی قراری های عشقکشتیم بی بال و پر گردید تا طوفان نشست
در سیاهی چون نگین زد غوطه اسکندر، ولیخضر را نقش مراد از چشمه حیوان نشست
شد عبیر رحمت جاوید صائب در کفنهر که را گردی ز راه عشق بر دامان نشست