گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۲۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: منشست۸ بیت
وقت آن کس خوش که با مینای می خرم نشستتا میسر بود در بزم جهان بی غم نشست
مصحف رویش ز خط تا هم لباس کعبه شدبر فلک از هاله مه در حلقه ماتم نشست
شمع ماتم بود امشب شیشه می بی رختبر رخ ساغر چهار انگشت گرد غم نشست!
نان جو خور، در بهشت سیر چشمی سیر کنگرد عصیان بهر گندم بر رخ آدم نشست
شیشه می تکیه بر زانوی ساقی کرده است؟یا مسیح خوش نفس بر دامن مریم نشست
می شود از شعله حسن بتان یاقوت آبحیرتی دارم که چون بر روی گل شبنم نشست؟
تا کدامین تشنه بر ریگ روان مالید آبخوش غبار کلفتی بر چهره زمزم نشست
برنمی خیزد به سعی آستین صائب ز جایدر چه ساعت بر رخ زردم غبار غم نشست؟