گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۲۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اشکست۱۰ بیت
ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکستمن شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست
در خمار و مستی از ما چون نمی گیرد خبرتوبه ما را چرا آن چشم بی پروا شکست؟
می کند خون گل ز چشم غیرتم بی اختیارتا که را خاری ز راه عشق او در پا شکست
خشک مغزان جهان با تردماغان دشمنندکشتی ما تخته ها بر مغز این دریا شکست
ظلم کردن بر بلا گردان خود انصاف نیستبی سبب بال مرا آن آتشین سیما شکست
نعل ما را شوق بیتابی که بر آتش نهادبر کمر کوه گران را دامن صحرا شکست
چون علم گر پا توانی کرد قایم در مصافلشکری را می توانی با تن تنها شکست
بر چراغ دیده من نور بیتابی فزودآن که از سنگین دلی آیینه ما را شکست
می شمارد سنگ کم رطل گران را ظرف ماساغر بی ظرف نتواند خمار ما شکست
خاک خواهد کرد صائب درد می در کاسه اشمحتسب گر بر سر خم ساغر و مینا شکست