غزل شمارهٔ ۱۲۱۸
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دستدارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست
از ته دل هر که خون خویش را سازد حلالمی دهندش جای خوبان چون حنا بر روی دست
انتظار سنگلاخش مانع افکندن استاین که دارد چرخ چون ساغر مرا بر روی دست
هر سر شاخی ز گل در کسب آب و رنگ ازوکاسه دریوزه دارد چون گدا بر روی دست
روی امیدش نگردد لاله رنگ از زخم خارهر که را چون گل نباشد خونبها بر روی دست
چون بود دولت خدایی، دشمنان گردند دوستمی برد تخت سلیمان را هوا بر روی دست
آرزوهایی کز او دست تمنا کوته استجمله را دارد دل بی مدعا بر روی دست
سهل باشد عشق اگر از خاک بردارد مرامور را بخشد سلیمان نیز جا بر روی دست
می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرشگر بگیرد استخوانم را هما بر روی دست
عاقبت زد بر زمین چون نقش پایم بی گناهداشتم آن را که عمری چون دعا بر روی دست
مگذر از کسب هنر صائب که از راه هنرمی گذارد شاه را شهباز پا بر روی دست