غزل شمارهٔ ۱۲۱۷
نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دستاز دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست
بزم عشرت حلقه ماتم بود بر بیدلانشمع روشن اشک و آهی دارد از محفل به دست
گل چو شاخ افتد به گلچین میرساند خویش راخون ما می آرد آخر دامن قاتل به دست
نعل وارونی است در ظاهر مرا این پیچ و تابورنه من چون راه دارم دامن منزل به دست
باددستی گر شود با خاطر آزاده جمعچون صنوبر میتوان آورد چندین دل به دست
دست و پایی می زنم چون مرغ بسمل زیر تیغبر امید آن که آرم دامن قاتل به دست
خاتم فرمانروایی را مثنی می کندمور عاجز را اگر آرد سلیمان دل به دست
نیست این وحشت سرا جای عمارت، ورنه مندارم از گرد یتیمی همچو گوهر گل به دست
نعمت دنیا نسازد سیر چشم حرص راهست در دریای پر گوهر صدف سایل به دست
می توان از دل زدودن پیچ و تاب عشق راجوهر از فولاد اگر صائب شود زایل به دست