غزل شمارهٔ ۱۲۱۶
تا فشاندم دست بر دنیا جهان آمد به دستاز سبکدستی مرا رطل گران آمد به دست
یافتم در سینه گرم آن بهشتی روی رادر دل دوزخ بهشت جاودان آمد به دست
چشم پوشیدن ز دنیا چشم دل را باز کرددولت بیدار ازین خواب گران آمد به دست
چون هما مغز من از اندیشه روزی گداختتا مرا از خوان قسمت استخوان آمد به دست
دامن زلفش به دستم در سیه مستی فتادرفته بود از کار دستم چون عنان آمد به دست
سالها گردن کشیدم چون هدف در انتظارتا مرا تیری ازان ابرو کمان آمد به دست
صحبت یاران یکرنگ است دل را نوبهاربرگ عیش من در ایام خزان آمد به دست
سایه بال هما بر استخوان من فتاددر کهنسالی مرا بخت جوان آمد به دست
همچو لال، از گفتگوی ظاهر اهل جهانتا زبان بستم مرا چندین زبان آمد به دست
در کمند پیچ و تاب افتاد از آزادگیهر که را سررشته کار جهان آمد به دست
قامت خم عذر ایام جوانی را نخواسترفت تیر از شست بیرون چون کمان آمد به دست
زین جهان آب و گل را هم به دل صائب فتادیوسفی آخر مرا زین کاروان آمد به دست