گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹۲

زان قد نازآفرین در هر دلی اندیشه ای استاین نهال شوخ را در هر زمینی ریشه ای است
از سر ویرانیم بگذر که از فرسودگیپای دیوار مرا هر برگ کاهی تیشه ای است
در خراباتی که ما دریا کشان می می کشیمفتنه آخر زمان آنجا کم از ته شیشه ای است
من که چون شیر از کمینگاه قضا غافل نیمسینه ام از تیر باران حوادث بیشه ای است
عشق من صائب ز قحط عاشقان در پرده ماندمی کند کارش ترقی هر که را هم پیشه ای است