غزل شمارهٔ ۱۱۹۳
شد چو عالمگیر غفلت، جاهل و دانا یکی استخانه چون تاریک شد بینا و نابینا یکی است
نیست مجنون را ز شور عشق پروای تمیزگردباد و محمل لیلی درین صحرا یکی است
نیست تدبیر خرد را در جهان عشق کارناخدا و تخته کشتی درین دریا یکی است
ز اختلاف ظرف، گوناگون نماید رنگ میورنه در میخانه وحدت می حمرا یکی است
ما نفس بیهوده می سوزیم در آه و فغانسرکشی و عجز پیش حسن بی پروا یکی است
گوشه گیرانند پیش کوته اندیشان سبکورنه شان کوه قاف و شوکت عنقا یکی است
آه ما رعناترست از آه ماتم دیدگانآنچنان کز جمله شبها شب یلدا یکی است
غافلان از کاهلی امروز را فردا کنندورنه پیش خود حساب امروز با فردا یکی است
نیست صدر و آستانی خانه آیینه راخار و گل را جای در چشم و دل بینا یکی است
اختلاف رنگ، گل را برنیارد ز اتحادبا دو رنگی پیش یکرنگان گل رعنا یکی است
شق کنند از تیغ صائب گر سر ما چون قلمسرنمی پیچیم از توحید، حرف ما یکی است