غزل شمارهٔ ۱۱۹۱
لب چو گردد خالی از عقد سخن، خمیازه ای استچون نباشد گوهر دندان، دهن خمیازه ای است
جای عنبر را کف بی مغز نتواند گرفتشام غربت دیده را صبح وطن خمیازه ای است
هاله را جز دست و دامان تهی از ماه نیستقسمت آغوش ما زان سیمتن خمیازه ای است
گر به ظاهر دامن از دست زلیخا می کشدماه کنعان را شکاف پیرهن خمیازه ای است
از دهان تیشه هر زخمی که دارد بیستوناز خمار سنگداغ کوهکن خمیازه ای است
می شود ظاهر خمار زندگانی در لباسمرده را چاک گریبان کفن خمیازه ای است
در هوای قد رعنایش ز طوق فاختهپای تا سر، سرو موزون چمن خمیازه ای است
مغتنم دان عهد خوبی را که در دوران خطخال، داغ حسرت و چاه ذقن خمیازه ای است
بی خطش شبنم به روی سبزه اشک حسرتی استبی لب میگون او گل در چمن خمیازه ای است
چون کمال از قامت همچون خدنگ دلبرانبا کمال محرمیت رزق من خمیازه ای است
پیش عارف بی نگاه عبرت و بی حرف حقرخنه آفت بود چشم و دهن خمیازه ای است
دل دو نیم است از خمار نکته سنجان نظم رادر میان هر دو مصراع از سخن خمیازه ای است
صائب از کوتاه دستی روزی ما چون لگناز قد رعنای شمع انجمن خمیازه ای است