گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۴۰

نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده استخضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است
مهره مومی است در سر پنجه او آسمانآن که حال ما اسیران را دگرگون کرده است
قمری ما از پریشان ناله های دلفریبسرو را آشفته تر از بید مجنون کرده است
گرچه ما چون سرو آزادیم از قید لباسهمت ما دست ازین نه خرقه بیرون کرده است
دامن معنی به آسانی نمی آید به دستسرو یک مصرع تمام عمر موزون کرده است
در ته گرد کسادی، گوهر شهوار منخاک عالم را سبک در چشم قارون کرده است
می کنم در کوچه گردی سیر صحرای جنونوسعت مشرب مرا فارغ ز هامون کرده است
برنمی آرند سر از زیر بال بلبلانبس که گلها را خجل آن روی گلگون کرده است
هر چه با ما می کند، تدبیر ناقص می کنددرد ما را این طبیب خام افزون کرده است
بس که تشریف بهاران نارسا افتاده استتاک از یک آستین، صد دست بیرون کرده است
آنچه در دامان کهسارست صائب لاله نیستسنگ را محرومی فرهاد دلخون کرده است