غزل شمارهٔ ۱۱۳۸
خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده استتازه رویی بر من آتش را گلستان کرده است
جمع اگر از بستن لب شد دل من، دور نیستخامشی بسیار ازین سی پاره قرآن کرده است
لنگر تسلیم پیدا کن که بحر حق شناسبارها موج خطر را مد احسان کرده است
جبهه واکرده ما از ملامت فارغ استخنده ها بر تیغ این زخم نمایان کرده است
فکر آب و دانه من بی تردد می کندآن که زیر بال را بر من گلستان کرده است
سنبل فردوس در چشمش بود موی زیادخواب هر کس را خیال او پریشان کرده است
بر خط تسلیم سر نه، کاین ره تاریک رانقش پای گرم رفتاران چراغان کرده است
نقش پای رفتگان هموار سازد راه رامرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است
حرف سخت عاقلان دیوانه را بر هم شکستتا کجا پهلو تهی از سنگ طفلان کرده است؟
گردد از دست نوازش پایه معنی بلندمور را شیرین سخن دست سلیمان کرده است
پاکی دامان مریم شهپر عیسی شده استهمدم خورشید، شبنم را گلستان کرده است
کعبه را چون محمل لیلی مکرر شوق اوهمسفر با گردباد برق جولان کرده است
پسته را هر چند مردم در شکر پنهان کنندآن لب نوخط، شکر در پسته پنهان کرده است
پیش آن چشم سیه دل می گذارد پشت دستگرچه خط بسیار ازین کافر مسلمان کرده است
دیده قربانیان چشم سخنگو گشته استبس که مردم را تماشای تو حیران کرده است
گرد تهمت پاک خواهد کرد صائب از رخشدامن پاکی که یوسف را به زندان کرده است